:به دلایل فنی این نوشته با یک هفته تاخیر در وبلاگ قرار گرفت
«خاتمی پینوشه، اینجا شیلی نمیشه!» از بالا و پایین پریدن دانشجویان ساختمان می لرزید. و این شعار هر آن بلندتر می شد. در ورودی با فشار باز شده بود، تعدادی از شیشه های در ورودی شکسته بود و خرده شیشه ها با شعارهای دانشجویان هم نوا. «خاتمی پینوشه، اینجا شیلی نمیشه!» چند متر آن طرف تر پله های ورودی تالار شهید چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران بود، ماموران حراست دانشگاه و چند لباس شخصی در پله ها ایستاده بودند و با حصار انسانی خود اجازه نمی دادند کسی به سمت بالا برود. بعد از آن هم از داربست ها حصاری درست در مقابل در تالار ایجاد کرده بودند که ضعف خطای احتمالی انسانی را جبران کند تا کسی نتواند وارد سالن شود.
دختری درون سالن، جایی که خاتمی حاضر بود، در میان صحبت دیگری و از میان جمعیت ناگهان شروع به فریاد کشیدن کرد: «آقای خاتمی! … » همه تالار گوش می دادند، خاتمی هم گوش می داد، جمعیت هم با کف زدن خود حرف های او را تایید می کرد. بیرون از تالار هم عده ای مشغول بودند: «یار دبستانی من!…» داخل تالار مجری برنامه، که گویا صدای بیرون از تالار را شنیده بود و درخواست عده ای را برای ورود، از آنها خواست تا با توجه به تکمیل شدن ظرفیت تالار، از طریق ویوئو پروجکشن صحبت ها را دنبال کنند. «خاتمی پینوشه، اینجا شیلی نمیشه!»
امکان ورود به تالار وجود نداشت، حصار انسانی و داربست های فلزی ورود از در اصلی را غیر ممکن ساخته بود، گروهی به سمت در پشتی سرازیر شدند، «از اون طرف نرید، راهی وجود نداره.» یکی از ماموران حراست فریاد می زد، ولی گوشی بدهکار نبود.
یک عده از پله های در پشتی تالار بالا رفتند و می کوبیدند: تق، تق، تق و فشار می دادند. جمعیت به سمت بالای پله ها حرکت کرد. نرده پله ها در حال شکستن بود، چند نفر از دانشجویان نرده را با دست هایشان گرفتند تا نشکند و دانشجویان فرونریزند. یک، دو، سه، در باز شد. عده ای از جمعیت وارد تالار شدند. سالن مملو از جمعیت بود. ظاهر بیشتر حاضران در سالن شبیه به هم بود، گویا فقط گروهی خاص به جلسه دعوت شده بودند!! جایی برای نشستن نبود، تازه واردان هر کدام گوشه ای را پیدا کردند، تا ایستاده صحبت ها را دنبال کنند.
دانشجویان گفتند، خاتمی گوش می داد، جمعیت تشویق می کرد، بازار شعار هم داغ بود: «…، …، تو دشمن ملتی!» ، «خاتمی، خاتمی، …» خاتمی لب به سخن گشود. عده ای تشویقش می کردند، عده ای هو. عده ای شعار می دادند، عده ای پشتشان را به خاتمی کردند. و خاتمی می گفت، یک لحظه عصبانی شد و فریاد زد: «کاری نکنید که بگویم شما را بیرون کنند!» و بعد به صحبت هایش ادامه داد. عده ای تشویقش می کردند، عده ای هو. عده ای شعار می دادند، عده ای پشتشان را به خاتمی کردند.
حرف های خاتمی تمام شد و خاتمی به آخرین 16 آذر، آخرین حضورش در دانشگاه(تهران) پایان داد و بلافاصله جلسه را ترک کرد، جمعیت در هنگام خروج از میان داربست ها عبور می کردند، خیلی ها به یاد اولین حضور خاتمی در دانشگاه افتادند، به یاد آن تشویق ها، به یاد آن امیدها و آرزوها.
بیرون دانشکده عده ای به سمت در اصلی دانشگاه رفتند، تا آنجا اعتراضات خود را ادامه دهند.
دختری با طعنه به دوستش گفت: «داخل سالن بودی؟ تو از اون دسته ای بودی که ساعت 7 صبح اومده بودند؟!» و چند قدم آن طرف تر دختر دیگری با ظاهری خاص برای دوستش تعریف می کرد: «گفته بودند از 7 صبح بیاییم، تا سالن پر شود و جایی نباشد.»
و این آخرین جمله خاتمی در آن جمع بود: «سال های بعد هم می آید، دیگران هم می آیند، 16 آذرهای دیگری هم می آید، می بینیم آن موقع شما چه کار می کنید و آنها چه کار می کنند؟!»