ادامه داستان از این قراره که:
جوان از ترس به خود لرزید و گفت: پدر و خواهرم هر دو عزیزند و آزار و کشتن آنها ترک ادب است وهرگز چنین نمی کنم .لیکن چون می توان با خوردن اندکی شراب این شر را از خود دفع کرد پس می می نوشم .جام شرابی نوشید.چون مست ولا یعقل شد هم خواهرش را زد وهم پدرش را کشت.
منت خدای را عزوجل، که طاعتش موجب قربت است وبه شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات.نمیدونم چرا باید نفسی بیاد و چرا باید نفسی بره.اصلا منظورم این نیست که این نفس نیاد و نره، اما نمی دونم چرا ما باید آفریده می شدیم .ما به دنیا میاییم سنمون ثانیه به ثانیه بیشترمی شه وما یا بزرگ می شیم یا نه ،بزرگ نمی شیم ،و بعد می میریم و بعد یه عده ی دیگه می یان به جای ما و بعد یه روز طبق اعتقاد ما قیامت می شه وبعد ما باید جواب پس بدیم .سوال من این نیست که چرا باید جواب بدیم ،سوال من اینه که ما چرا باید اینجا باشیم؟می دونم دلیل داره، می دونم ما بیخود خلق نشدیم ،اما نمی دونم چرا ؟ یکی از دوستام می گه به خاطراین که از خدا ممنون نیستم که من رو آفریده ،از خودم بدم می یاد
می گه خدا ما رو بالقوه پاک آفریده اما دوست داره بزرگ شدن ما رو واین که ما خودمون هر روز قدم به قدم بزرگ می شیم توی سختی و خوشی سعی می کنیم بزرگ بشیم (البته اگر سعی کنیم) رو ببینه و ما باید بالفعل پاک بشیم.ما از خداییم،یعنی خدا از روح خودش در ما دمیده.اما بعدش می گه من به خدا می گم آخه خدا ،تو نباید از من،منی که باید بیام وبعد برم جواب بدم اجازه می گرفتی که من رو بیافرینی یانه
من به ذهنم این آیه می رسه که خدا امانتی رو به آسمون و زمین داد اما اونا نپذیرفتند وو بعد بر آدم عرضه کرد وآدم پذیرفت چون ظلوم و جهول بود آدم بیچاره نمی دونست داره چه کار می کنه چون ظلوم وجهول بود .یعنی اگه درست فکر کنم و اشتباه نکنم خدا از آدم اجازه گرفت ولی کاش بابامون آدم این امانت رو قبول نمی کرد .اما حتما خدا می دونسته که آدم می تونه این امانت رو نگه داره که بهش داده.نظر شما چیه؟
امیدوارم بتونم این جور چیزها رو درک کنم